خانه > Uncategorized > بازخوانی حماسه عبدالخالق هزاره به بهانه هفتادو ششمین سالروز شهادتش

بازخوانی حماسه عبدالخالق هزاره به بهانه هفتادو ششمین سالروز شهادتش

نویسنده: عباس دلجو

حدودا سی و هشت خزان از بیداد عبدالرحمن جابر و قتل عام،اسارت و تبعید هزاره ها گذشته بود اما هنوز عطش خشم و کینه و تنفر و بیداد شئونیستهای عظمت طلب فروکش نکرده و تاریکی و وحشت فراگیر ناشی از حاکمیت استبداد و جور و خفقان، بر روح و روان انسانها، حاکم و مستولی بوده و عفریت استبداد بر فضای ذهن آدمیان دربند، تنوره میکشید، فرمان میراند و خون میریخت . انگل استبداد و خفقان نه تنها از بین نرفته، که همچون زالو های خونی، ‏متکثر شده و بر قلب ها فرو رفته و انسانها را بیشتر از پیش اسیر چنگال استبداد کرده بود. نادر خان به کمک بادار خارجی اش بر تخت سلطنت، جلوس کرده بود و برای بقای تاج و تختش، وحشت و سیاهی و تباهی را با قتل و کشتار و زندان و شکنجه و غارت و تبعید و تکفیر و ارعاب گسترش میداد . او نیز همچون اسلاف قاتل و مستبدش، حاکمیت استبداد و اختناق را به قیمت کشتن و زدن و قین و فانه و غول و زنجیر و واسکت بریدنها و چشم از حدقه دراوردنها، بالای مردم مظلوم و ستم کشیده افغانستان، مستحکم می ساخت و جامعه را ظاهرا به آرامش گورستانی رسانده بود و سرمست ازینهمه ظلم و بیداد و اختناق، به شکرانه بقای تاج و تختش با اعوان و انصارش به سور نشسته و بر جمجمه های قربانیان انگور فشرده و از استخوان پاره های درهم شکسته انان دیواره های برج و باروی قصرش را استحکام میبخشید. اما علیرغم سیاهی و تباهی فراگستر، بودند انسانهای که در متن این تاریکی و شوره زار تباهی و نا امیدی ناشی از حاکمیت استبداد، فریاد رهائی و آزادی را یکجا با فواره خونشان درین فضای یاس آلود پاشیده و نور امید را در روح و روان آدمیان دربند دمیده َو نوید میدادند که استبداد نابود شدنی است فقط همت میخواهد و فداکاری و جانفشانی . زیرا «در نتوانستن نیز بایستن هست».

درست در همین برهه ای که هر صدائی، بمثابه اذان نابهنگام، حلقوم دریده میشدند، فرزندی از تبار قربانیان همیشه استبداد، به دادخواهی شهیدان و مظلومان بی پناه تاریخ بپا خاسته و برای اجرای عدالت، قلب پرکینه دژخیم را نشانه رفته و با تک سرفه تفنگ پولادینش، خشم فروخفته سالیان دراز مظلومان را فریاد کرده و مستبد را به جزای اعمال شومش میرساند. بیشک این قهرمان کسی نبود جز عبدالخالق هزاره، فرزندی از تبار محرومان و ریسمان بدوشان تاریخ که با قامت استوار از ژرفای تاریخ مملو از درد و رنج و محرومیت و قتل عام و کله منار های مردمش، با قامتی بلند به بلندای «بابا»، بپا خاسته و قلب پرکینه نادر جلاد را نشانه رفت و ازینطریق انتقام خونهای بناحق ریخته شده مردان و زنان آزادیخواه و وطن دوست را از سردمدار آل یحی، گرفت . زیرا نادر وارث دژخیمان تاریخ سیاه افغانستان بود و به نمایندگی از تمام جلادان و خون آشامان تاریخ کشور خون میر یخت و به بند میکشید، ازینطرف عبدالخالق هزاره نیز وارث خون شهیدان و درد و رنج مظلومان و پابرهنه گان تاریخ افغانستان بود و به نمایندگی از تمام شهیدان و مظلومان تاریخ سیاه استبداد ستم شاهی، نادر جلاد را اعدام انقلابی کرد .
عبدالخالق که مستقیما از مولاداد عموی تحصیلکرده، آزادیخواه مشروطه‌ طلب و روشنفکرش، تاثیر پذیرفته بود همراه با سایر مخالفان سلطنت در یک حلقه سیاسی، همه با هم با تراکم نیروهای مادی و معنوی شان مجموعه متمرکز ضد استبداد را بوجود آورده بودند . خالق هزاره با آگاهی ازین رسالت سنگین که تاریخ و مظلومیت مردمش بر دوش او گذاشته بود، شب و روز آرام نداشت و از درد و غصه بخود می پیچید و در خلوت عظیم تنهای اش به آزادی و عدالت و سرفرازی میاندیشید و در نهایت به این نتیجه میرسید که در تحت حاکمیت جور و استبداد، از عدالت و آزادی خبری نیست . زیرا در نفس حاکمیت استبداد، مرگ عدالت و ازادی رقم خورده است و راهی نیست جز نابودی مستبد . بناء تصمیم به ایجاد جوخه اعدام برای کشتن نادرخان میگیرد . همکارانش را از بین دوستان و رفقای صمیمی اش که انان نیز همچون خالق از اراده و عزم پولادینی برخوردار بودند، انتخاب میکند. در قسمت خصلت و صفات شایسته عبدالخالق هزاره آقای صالح پرونتا چنین ابراز نظر کرده است :»عبدالخالق که یک جوان جدی، محکم، گرمجوش و تا حدی عصبی مزاج و دارای صفات مردانه بود و جوانی بود خوش اندام، بلند قد، فوتبالیست توانا و در ژیمناستیک بی‌نظیر، تمام زندگی خود را به سیاست وقف کرد و به صورت یک انقلابی حرفه‌ای درآمد. توجه بیش از حد {عمویش} مولاداد به او، وی را به یک مبارز بی‌باک ضداستبداد بدل کرد. خالق هزاره فرزند فقر و محرومیت و وارث رنج‌های بیکران مردم خود نيز بود… «
عبدالخالق با دوستانش چندین بار تصمیم گرفتند تا شاخ فتنه یعنی نادر جلاد را اعدام انقلابی کرده و به سزای اعمال جنایتکارانه اش برسانند . اما از انجائیکه مزدوران شاه، اقدامات امنیتی بیش از حد را گرفته بودند فلهذا این جوان برومند نتوانست کاری بکند . اما بنا به گفته خودش که » یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر به دستی ملخک» بالاخره بخت با خالق یار گردید و این فرصت طلائی بدست آمد . روز شانزدهم عقرب سال 1312 ه- خورشیدی، نادر جلاد با علم به اینکه سر گردنکشان و آزادیخواهان را بالای دار قساوت برده و دیگر مردی نمانده تا برایش ایجاد مزاحمت کند با اعوان و انصارش آمده بود تا جوایز ورزشکاران را برایشان توزیع کرده و ازین طریق تسلط نامرئی اش را بر دانشجویان مکاتب نیز بسط دهد . بالاخره لحظه سرنوشت ساز فرا رسید نادر جلاد در مقابل اسحق و محمود دوتن از یاران با وفای عبدالخالق هزاره قرار گرفت . خالق در عقب دو دوستش اخذ موقع کرده بود، دل آتش گرفته اش همچون پرنده اسیری که خود را بر دیواره قفس زند، بی مهابا بر قفسه سینه خالق میکوبید و او را به دلهره وامیداشت که مبادا این بار نیز دیکتاتور از صاعقه خشم او جان سالم بدر برده و بر طول طومار جنایتش بیفزاید . اما در همین لحظه طبق قرار قبلی، اسحق و محمود از هم فاصله گرفته و خالق قهرمان رو در روی دیکتاتور قرار گرفت .این لحظه که به سرعت برق، ظالم و مظلوم  را چشم در چشم هم قرار داده بود اگرچه کوتا، اما تاریخ ساز بود و خالق نیز آگاه بر اهمیت این لحظه سرنوشت ساز، بدون درنگ و تردید و تاخیر و بی آنکه به جلاد حتی فرصت چشم بهم زدن بدهد ، گلوله ها را یکی پی دیگری بر  دهان ، قلب و مغز دیکتاتور شلیک کرده و به زندگی جنایتکارانه اش نقطه پایان گذاشت .
حالا مرحله «خوب زیستن » را خالق به پایان رسانده و داخل فاز دوم زندگی پرافتخار خویش که همانا «مرحله «خوب مردن» است شده است . اتفاقا سخت ترین و در ضمن باشکوه ترین لحظات زندگی خالق در همین فاز دوم زندگی اوست که رقم خورده است . لحظاتی است که خالق چشم در چشم شحنه دشمن دوخته و مثله کردن اعضای بدنش را توسط ضربات کارد و ختجر و برچه جلادان، با متانت و مردانگی و تحمل بی نظیر به سخریه گرفته و تا اخرین رمق زندگی سرفرازانه اش، جلادان و دلقکان دربار را حتی در حسرت گفتن یک «آخ» گذاشت .
اگرچه مزدورانی چون سيد شريف سرياور و صاحب منصبانی از  سمت جنوبي با چاقو و کارد و تبر به جان او افتادند . سید شریف انگشت دست راست او را به جرم شلیک تپانچه بر مغز دژخیم، برید و دیگری چشم راست او را به جرم نشانه رفتن قلب دیکتاتور، از حدقه درآورد و آن دیگری بینی اش را به جرم استشمام نسیم ازادی از صورتش جدا کرد و مزدوری دیگری گوشهایش را بخاطر شنیدن فریاد مظلومان دربند، برید و در اخر سپاهیان گارد شاهی با برچه های تیز شان بدن بی رمق خالق شهید را سوراخ سوراخ کردند . اما نتوانستند یاد و خاطره و فداکاری و مردانگی و غرور و همت او را از بین ببرند . تا عدالت طلبان و آزادی خواهان زنده هستند، یاد و خاطره خالق قهرمان زنده است . زیرا همیشه شهیدان راه خدا و مردم، در مردنش زندگی کرده و گستره اعصار و مکانها را درنوردیده و نام آنان تا پایان تاریخ بر قلب و ذهن انسانهای آزاده حک گردیده است .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد !

About these ads
دسته‌ها:Uncategorized برچسب‌ها: , , , ,
  1. صبور علی هزاره
    مه 8, 2012 در 3:57 ق.ظ.

    خالق ما همه مدیون تو هستیم

  1. دسامبر 22, 2009 در 12:05 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: